مسول حمایت از قربانیان اتش کور چهارشنبه سوری کیست

۱۴۰۰/۰۳/۰۶ ۱۲:۵۰:۴۱


مسول حمایت از قربانیان اتش کور چهارشنبه سوری کیست اجتماعی بزرگنمایی : اریا بانو - اعتماد / مشتری گفت :« از ان خوب هاش بده ,» ابراهیم دستش را فرو کرد میان انبوه پیازها , دم دستش پیاز نیمه گندیده ای بود ، برش داشت و پرت کرد طرف جاده خاکی .

دانه دانه پیازها را امتحان کرد و هرکدام که سفت تر و تازه تر بود ، گذاشت داخل کیسه , کیسه را گذاشت روی ترازو و گفت :« دوازده تومان , قابلی هم ندارد .

» بعد کارت مشتری را کشید روی دستگاه کارتخوان و کیسه پیازها را داد دست مشتری , کف دستش می‌خارید , مادرش همیشه می‌گفت کف دستت که می‌خارد ، بمال به پیشانی‌ات ، پول برایت می‌اید .

ابراهیم دست چپش را مالید روی پیشانی‌اش , سه شنبه 26 اسفند 1399 بود , ابراهیم احمدی ؛ دانش‌اموز کلاس یازدهم مدرسه امیرکبیر در تقی اباد رباط کریم نمی‌دانست تا دقایقی دیگر دست چپش را برای همیشه از دست خواهد داد .

,, یک شب عادی مثل همه شب‌های دیگر بود .

شلوغ‌ترین چهارشنبه سوری که ابراهیم تا به حال دیده بود , صاحب کارش که راننده وانت بود و پیاز و سیب زمینی‌ها مال او ، گفت :« جمع کن برویم , خیلی دارد شلوغ می‌شود .

» هوا داشت تاریک می‌شد , ابراهیم سوار یک مسافرکش شد , راننده و مسافری جلو نشسته بودند و او تنها روی صندلی عقب بود .

شیشه ماشین باز بود , از رباط کریم تا کیکاورکه روستای محل زندگی ابراهیم بود ، راه زیادی نبود , سواری‌ها معمولا دو و پانصد تا سه هزار تومان می‌گرفتند .

ابراهیم یک اسکناس دو هزار تومانی و یک اسکناس هزار تومانی در دستش اماده کرد , میوه فروش‌ها همیشه قبل از پل نصیراباد می‌ایستادند , یک عالم وانت شانه به شانه هم می‌ایستادند و همه چیز می‌فروختند .

رباط کریمی‌ها و حتی ادم‌های پر شر و شور « شیرین در » و « تقی اباد » وسع شان می‌رسید که خریدشان از همین میوه فروشی‌ها باشد , پرتقال ، خیار ، گوجه فرنگی ، سیب زرد و قرمز وکیوی , خیلی‌ها در حال خرید شب عید بودند .

از داودیه گذشتند , ابراهیم دستش را برد جیب پشتش و تلفن همراهش را دراورد , یک گوشی شیامی سیاه رنگ .

5 سال تمام کار کرده بود و از پول شاگردی‌اش ریال ریال کنارگذاشته بود تا بتواند یک گوشی بخرد , پولی برایش نمی‌ماند , از 8، 9 سالگی کار کرده بود .

بعد از مریض شدن پدرش ، ابراهیم افتاده بود به کار کردن , اولش دست شان بیشتر به دهان شان می‌رسید , در همان خانه کوچک 33 متری که یک عالم پله می‌خورد تا برسند به اتاق چرخ خیاطی و دوباره 6 تا پله می‌خورد وارد اشپزخانه بشوند و دوباره چند تا پله برای یک جای دیگر .

ابراهیم گاهی فکر می‌کرد اگر پله‌ها نبودند ، خانه ای هم نداشتند , نرگس خانم ، مادرش و وردست پدرش بود , یعنی مادر و پدر ، هر دو خیاطی بلد بودند .

با چرخ و دوخت و دوزهایی که می‌گرفتند ، زندگی را می‌گذراندند , حالا یک وقت شلواردوزی بود ، یک وقتی هم بستن درز ژاکت‌های زمستانی , محدثه هم بود ؛ خواهر کوچک تر ابراهیم که می‌نشست پای چرخ‌ها و با خرده پارچه‌ها بازی می‌کرد و می‌پیچید دور عروسکش و با سنجاق قفلی‌های کوچک وصل می‌کرد که لباس عروسک از تنش درنیاید و گاهی هم زل می‌زد به پای مادر و پدرش که مدام روی پدال چرخ فشرده می‌شد و قرقر صدا می‌داد .

اگر حمید ان شب ماشین رفیقش را نمی‌گرفت و تصادف نمی‌کرد ، زندگی شان یک دفعه زیر و رو نمی‌شد , دار و ندارشان را برای خسارت ماشین فروختند , یعنی چرخ‌ها را .

چرخ هایی که از ان نان می‌خوردند , زد و حمید قلب درد گرفت ، چه قلب دردی , از این دکتر به این بیمارستان .

دست شان خالی بود , کسی دفترچه بیمه سلامت را نگاه هم نمی‌کرد , باید ازاد حساب می‌کردند .

با کدام پول ؟ دست خالی ، جیب خالی , همین وقت‌ها بود که ابراهیم شد کودک کار , مگر چند سالش بود ؟ 8، 9 سال .

تازه کلاس سوم بود , چه کار می‌کرد ؟ خانواده زدند به دستفروشی راسته رباط کریم , روسری ، مانتو ، تل ، گل سر .

چیزهای ارزان قیمت که به وسع رباط کریمی‌ها بخورد و از پسش بربیایند , نمی‌چرخید , یک روز ماموران شهرداری می‌ریختند و همه چیز را می‌بردند و پخش و پلا می‌کردند ، یک وقت هایی هم کار کساد بود .

اقای عسگری را خدا از اسمان رساند , یک پارکینگ عمومی داشت و به حمید گفت بیاید بشود نگهبان پارکینگ , کار سبک بود .

قلب حمید هم می‌کشید , اما نه اینقدر که ابراهیم کار نکند و بی خیال شغل بشود و بچسبد به درس و تفریح و چهار تا دوست و رفیق داشتن , نه این خبرها نیست .

زندگی خرج دارد , حتی اگر خانه ای 33 متری در خیابان معلم روستای کیکاور رباط کریم داشته باشی , اقای عسگری یک کارواش راه می‌اندازد .

داخل همان پارکینگ , به ابراهیم می‌گوید ماشین‌ها را بشوید , ماهی یک تومان ، گاهی حتی تا یک و پانصد هم می‌داد .

ابراهیم و پدرش دوتایی باهم خانه را اداره می‌کردند , خرج خانه با هر دو بود , البته که دلش می‌خواست برای خودش چیزی بخرد .

پول زحمت خودش بود , اما نمی‌شد , حقوقش را یک جا می‌داد مادرش یا پدرش .

پنج ، شش ماه یک بار برای خودش کفشی ، لباسی ، چیزی که خیلی لازم داشت می‌خرید , همین , داشتن لپ تاپ ، یک ارزو بود .

با کدام پول ؟ چه حرف‌ها ، چه خواسته‌ها , درس‌ها سنگین بود , یعنی از دبیرستان به بعد سخت تر شد ولی ابراهیم خوب درس می‌خواند .

سرش به کار خودش بود , وقتی نداشت برای دوست و رفیق بازی و چرخ زدن در محله , چشم که باز کرده بود ، کار کرده بود تا حالا که 16، 17 ساله شده بود .

تا کلاس نهم که همه چیز اصلا عالی بود , درس عالی , نمره انضباط عالی .

نمره‌ها همه بالای 17, اما کلاس نهم به بعد کار زیادتر شد , کارواش نچرخید و اقای عسگری کارواش را جمع کرد .

ابراهیم افتاد دنبال پیدا کردن کار , درد قلب پدرش بیشتر شد , وانت‌های میوه فروش ، دوست اقای عسگری بودند .

این طوری شد که ابراهیم ساعت کارش بیشتر شد , درس‌ها بود , مخارج خانه و زندگی بود .

محدثه هم شده بود 6 ساله , زد و درس اجتماعی ابراهیم می‌شود 14 و معدلش پایین می‌اید و نمی‌تواند برود رشته انسانی , ناچار می‌رود رشته تاسیسات بهداشتی .

ابراهیم خودش دلش می‌خواست وکیل بشود , اینقدر می‌فهمید که وکیل بودن یعنی گرفتن حق ادم‌ها , یعنی یک کار مهم ، یک کار خوب .

حتی به نظامی شدن هم فکر می‌کرد , مثلا پلیس شدن ، افسر شدن , ولی خب نمره کم اورده بود دیگر .

رفته بود فنی , اشکالی هم نداشت , بالاخره یک مهارتی ، حرفه ای ، چیزی یاد می‌گرفت .

چه می‌دانست بعد از پل نصیراباد ، نرسیده به کیکاور قرار است دست چپش قطع شود , چه می‌دانست زندگی‌اش چند دقیقه دیگر زیر و رو می‌شود , چه می‌دانست تمام ارزوهای نداشته‌اش بر باد می‌رود .

چه چهارشنبه سوری شلوغی بود , سگ صاحبش را نمی‌شناخت , قیامت بود .

مغازه‌ها کرکره‌های شان را کشیده بودند پایین , گوش ادم سوت می‌کشید از زیادی صدای انفجار , ابراهیم گوشی شیامی‌اش را باز می‌کند .

عکس خواهرش محدثه روی گوشی می‌خندد , چقدر محدثه را دوست دارد , چقدر دلش می‌خواهد برایش یک لباس صورتی خیلی خوشگل بخرد .

یک دفعه یک چیز داغ از پنجره باز ماشین پرت می‌شود توی بغلش , نمی‌فهمد چیست , راننده ترسیده نگاهش می‌کند .

داد می‌کشد بینداز بیرون , به خودش می‌اید , یک قلمبه مواد منفجره است .

با دست چپش مواد را برمی‌دارد که پرت بکند بیرون , دیر شده , ترقه داغ منفجر می‌شود و یک لحظه همه چیز سیاه می‌شود .

گوشی و عکس خندان محدثه پرت می‌شود کف ماشین , روی صندلی پر از خون می‌شود , ابراهیم حس می‌کند گوش هایش دارد کر می‌شود و چشم هایش هیچ جا را نمی‌بیند .

نمی‌داند چرا دارد خیس می‌شود , لباسش ، روی دست‌ها و شکمش , چشم که باز می‌کند بیمارستان فاطمه زهرای رباط کریم است .

به دستش سرم زده‌اند , درد دارد , درد خیلی زیاد .

درد وحشتناک , چشم هایش هنوز می‌سوزد ، گوش هایش سوت می‌کشد ، سوتی بلند و ممتد , انجا کاری از دست شان برنمی‌اید .

با امبولانس اعزام می‌شود به تهران ، به بیمارستان حضرت فاطمه یوسف اباد , انگشت‌ها و کف دست راست دچار پارگی شده است , چشم پر از براده‌های ترقه است .

اما خبر بدتر را هنوز کسی نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند , دست چپ از بین رفته , منفجر شده و سم ترقه کاملا جذب شده و از رگ و ریشه دست بالا رفته .

دست باید هر چه سریع تر ، تا قبل از جذب بیشتر سم در بدن قطع شود , و به این ترتیب در روزی که برای برخی روزی پر از شادی و بزن و بکوب بود ، برای ابراهیم تبدیل به بدترین روز زندگی و تغییر همیشگی سرنوشت شد , او دیگر دستی ندارد که پیازهای ریز را از پیازهای درشت ، سیب زمینی‌های خوب را از سیب زمینی‌های بد جدا کند .

او دیگر حتی نمی‌تواند نان اور خانه باشد , پدرش شغلش را در پارکینگ از دست داده است چون تمام مدت از این بیمارستان به ان دکتر می‌روند تا ببینند و بدانند برای دست نابود شده چه کار می‌شود کرد , فامیل روی هم پول می‌گذارند .

یک میلیون تومان ، پانصد تومان ، دویست تومان , هرکس به اندازه وسعش تا حداقل توان رفت وامد و پرداخت پول ویزیت پزشک را داشته باشند , هیچ مقامی از اموزش و پرورش رباط کریم حال دانش‌اموز حادثه دیده را جویا نمی‌شود .

در حالی که ابتدای هر سال تحصیلی دانش اموزان در مناطقی به رایگان و در جاهای دیگر طبق مقررات بیمه می‌شوند , ایا بیمه دانش اموزی نمی‌توانست هزینه‌های این دانش‌اموز را پوشش دهد ؟ هیچ کس از معلمان یا مدیر مدرسه به خود زحمت نداد حالی از ابراهیم بپرسد , فقط ابوالفضل شفقی و امیر بهارلو ، دوستان نزدیک ابراهیم ، تلفن کردند و حال رفیق شان را پرسیدند .

با اندوه ، با ناراحتی بسیار و می‌خواستند بدانند که چرا و چطور دوست شان ، دوست سر به زیر کارگرشان ، در یک ان همه زندگی و اینده‌اش نابود شده است , پدر ابراهیم چند باری برای طرح شکایت به پاسگاه رباط کریم می‌رود , امکان شکایت وجود ندارد .

چون معلوم نیست ان ترقه لعنتی توسط چه کسی به داخل ماشین پرتاب و منفجر به نقص عضو ابراهیم احمدی شده است , بنابراین پرونده ای در کلانتری تشکیل نمی‌شود و پرونده ، باز نشده مختومه می‌شود , ابراهیم ، مداوای چشمش را در بیمارستان حضرت رسول اکرم در خیابان نیایش تهران پی می‌گیرد .

براده‌ها از چشمش خارج می‌شود , بینایی چشم برمی‌گردد , اما هنوز تکه هایی ریز در چشم باقی است که درمان را طولانی تر می‌کند .

خانواده زیر بار قرض بیشتری می‌روند , دست و بال فامیل هم پرتر از انها نیست , پزشکان می‌گویند تا عصب‌های دست جان دارد باید دست مکانیکی گذاشته شود .

گران است , بین 150 تا 200 میلیون تومان , منشی یکی از مطب‌ها پنهانی زیر گوش خانم احمدی زن عموی ابراهیم که زن دست و پاداری است و ابراهیم در خانه انها و با بچه‌های او بزرگ شده ، می‌گوید اینها برای جیب خودشان می‌گویند ؛ وگرنه این اقا پسر در سن رشد است .

این همه هزینه می‌کنید ، دو سال دیگر باید عوض کنید , خانواده مستاصل است , ابراهیم با خجالت جلوی دوربین موبایل می‌نشیند و از خیرین و ورزشکاران تقاضای کمک برای تهیه دست مکانیکی می‌کند .

تا وقتی عصب هایش زنده است و شماره کارت اعلام می‌کند , پول زیادی جمع نمی‌شود , هیچ کس ابراهیم مرادی را نمی‌شناسد .

خیلی‌ها حتی نمی‌دانند رباط کریم کجای تهران است ، چه برسد به روستای کیکاور , ابراهیم دوره پریشانی را می‌گذراند , با عالم و ادم قهر می‌کند .

سرش را می‌برد زیر پتو و نمی‌خواهد هیچ کس را ببیند , حتی نمی‌خواهد صدای کسی را بشنود , حتی خواهر کوچک شش ساله‌اش محدثه را .

از خانه بیرون نمی‌اید , چند باری که امده برخی اهالی مسخره‌اش کرده‌اند بابت تصویر و خواسته‌اش که دست به دست در شبکه‌های اجتماعی چرخیده , نمی‌داند باید چه کند .

غصه دستش یک طرف ، خرج خانواده یک طرف دیگر , مگر می‌تواند بدون دست کار کند ؟ اصلا مگر کسی قبولش می‌کند ؟ می‌گوید باز خوب است که خانواده‌ام هستند , اگر انها را نداشتم چه می‌کردم ؟ اما خب .

,, ابراهیم احمدی دانش‌اموز کلاس یازدهم و نوجوانی که نان اور خانواده است در حالی در روز چهارشنبه سوری نقص عضو می‌شود که هیچ نهادی او را مورد حمایت قرار نمی‌دهد .

ایا در چنین مواقعی که فرد ضارب مشخص نیست ، قوه ای چون مقننه یا قضاییه به عنوان نماینده مدعی العموم نمی‌توانند برای شخص حادثه دیده دیه تعیین و پرداخت کنند ؟ اگر پاسخ منفی است ، ایا این به معنای وجود خلا در قوانین نیست ؟ چه کسی پاسخگوی زندگی نابودشده ابراهیم احمدی است ؟ پنجشنبه 6 خرداد 1400 - 12:20:17 2 بازدید اریا بانو لینک کوتاه : https://www,banounews,ir/fa/news/595482/ نظرات شما ارسال دیدگاه خطا : درج دیدگاه در کادر مربوطه الزامی میباشد ! خطا : درج کد امنیتی الزامی میباشد ! مخاطبان عزیز به اطلاع می‌رساند : از این پس با‌های لایت کردن هر واژه ای در متن خبر می‌توانید از امکان جستجوی ان عبارت یا واژه در ویکی پدیا و نیز ارشیو این پایگاه بهره مند شوید .

این امکان برای اولین بار در پایگاه‌های خبری - تحلیلی گروه رسانه ای اریا برای مخاطبان عزیز ارائه می‌شود , امیدواریم این تحول نو در جهت دانش افزایی خوانندگان مفید باشد , سایر مطالب روش‌های درمانی برای افتاب سوختگی عکس اریا عظیمی نژاد و پسرش در پردیس چارسو برای اکران فیلم « سیارک » حضور رییسی نامزد ریاست جمهوری در بازار بزرگ تهران واکسیناسیون بازیکنان تیم ملی و مربیان قبل از بازی‌های انتخابی جام جهانی سی و هشتمین جشنواره جهانی فیلم فجر 1400 در پردیس سینمایی چارسو تیپ جدید صبا راد در هتل مجلل دبی استوری جنجالی تبریک پولاد کیمیایی به ابراهیم رییسی اقدامات توسعه ای اپراتور تلفن همراه کیش با هدف تحقق کیش شهر هوشمند کیش به عنوان پیشرو توسعه هوشمند در کشور از پهپادهای پستی جدید رونمایی کرد پهپاد‌های پستی کیش به عنوان نخستین پرنده‌های پستی کشور در این منطقه ازاد رونمایی شدند .

این نوع واکسیناسیون باعث شیوع بیشتر کرونا می‌شود چرا سردرد می‌گیریم ؟ دیابتی‌های متقاضی انسولین قلمی در سامانه وزارت بهداشت ثبت نام کنند + فهرست مراکز اهنگ شنیدنی « بر باد رفته » از علی زند وکیلی را بشنویم اهنگ درخواستی / « شهر خاکستری » از محسن یگانه مسول حمایت از قربانیان اتش کور چهارشنبه سوری کیست تضاد منافع 17 نهاد دخیل در مدیریت شهری ساخت اچاری کاربردی با زنجیر دوچرخه ! جلادی که رکورد دار قتل بود جان سالم به در بردن بدنساز از سقوط پروانه پنکه ! 8 عضو بدن که بیانگر ویژگی‌های شخصیتی هستند فکر میکردین بازی دوز هم اپدیت داشته باشه ؟! عاقبت عبور از چراغ قرمز ! جراحی‌های زیبایی مردی که می‌خواهد شبیه به عروسک شود ! حیوانات چگونه یکدیگر را می‌شناسند ؟ تایم لپس زیبا از ابر ماه در انگلیس بادمجان شکم پر خوشمزه با کمترین میزان چربی « تمپورا میگو » یکی از نماد‌های غذا‌های ژاپنی خمیر یوفکا را فقط در 5 دقیقه بدون فر درست کنید پخت سوشی سبزیجات به روش کلاسیک ترشی « گوجه سبز » راحت‌ترین و خوشمزه‌ترین ترشی دنیا اموزش روش اصلی تهیه دسر خوشمزه تیرامیسو کرونا / کنترل اضطراب ناشی از همه‌گیری با رژیم غذایی استرس و اثر ان روی کبد چرب علل شایع سردرد چیست ؟ کرونا / تزریق واکسن کوپارس به مبتلایان دیابت و فشارخون کنترل شده کودکان چگونه در خانه‌های اپارتمانی انرژی خود را تخلیه کنند ؟ عروسک خرس خمیری بامزه بسازید جزییات ممنوعیت‌های کرونایی تعطیلات خرداد امکان رای دادن افراد مبتلا به کرونا وجود دارد خوانندگانی که قرار بود جلوی دوربین فیلم سینمایی بروند چهره‌ها / برزو ارجمند تولد بهتاش را تبریک گفت چهره‌ها / بازیگر « زوج یا فرد » از کودکی تا به امروز چهره‌ها / هانیه غلامی اهوازی می‌شود ادم گرسنه دین و ایمان ندارد ! چهره‌ها / سلفی رامین ناصر نصیر در پشت صحنه « روزهای ابی » بی پناهی پناهجویان ایرانی در اروپا به روایت یک مستند چهره‌ها / جشن الفبای پسر اقای کارگردان طالب زاده : رییس جمهور اینده باید کشور را از مخمصه نجات دهد ! مجید صالحی در فتوکال سی وهشتمین جشنواره جهانی فیلم فجر.