محمد علی طاهریا که بود و چه کرد ؟!

۱۴۰۰/۰۶/۲۲ ۱۸:۳۰:۱۲


محمد علی طاهریا را می‌شناسید ؟ امدی جانم به قربانت ، ولی دیر امدی نویسنده : سیدعمادالدین قرشی محمد علی طاهریا ، فرزند حاج طاهرخان ، اذرماه 1308 در سمنان متولد شد , پدرش با درجه سرهنگی در دربار قاجار خدمت می‌کرد و در انقلاب مشروطه به صف ازادی خواهان پیوسته بود , تحصیلاتش را در سمنان و سپس در شهرهای گرگان و ساری گذراند و پس از اتمام تحصیلات متوسطه در سال 1330 به استخدام اداره فرهنگ سمنان درامد و از سال 1334 به دامغان منتقل شد .

از جوانی به سرودن شعر و تحقیق علاقه بسیاری نشان می‌داد , در ابتدای کارش به سرودن اشعار فکاهی گرایش بسیاری داشت و سپس به پژوهش در ادبیات و تاریخ ایران پرداخت , سال‌های پس از 1330، طاهریا در کار سرودن شعر سمنانی فعالیتی اغاز کرد ولی در این راه مداومت و استمرار لازم را نداشت و به جز چند شعر در گویش سمنانی ، اثری از او به جا نماند .

تالیفات از مهم‌ترین تالیفات تحقیقی او ، می‌توان به « تذکره شعرای دامغان » (1337)، « ترانه‌ها و فولکلور دامغان » (1344)، « جغرافیای تاریخی دامغان شش هزارساله » (1347)، « اروندرود » (1348)، « ایران و جهان باستان و کورش کبیر » (1349)، « شجاع لشکر دامغانی و قتل امیراعظم » (1349) و … اشاره کرد , طاهریا در سال هایی که کتاب‌های فوق را جمع اوری و چاپ می‌کرد در اموزش و پرورش دامغان نیز مشغول به کار بود , او در سال‌های اخر خدمتش (1358) ریاست اموزش و پرورش ( سنگسر ) سمنان را بر عهده داشت .

طنز مطبوعاتی اما در حیطه سرایش اشعار فکاهی و کار طنز مطبوعاتی ، طاهریا از حوالی بیست سالگی با روزنامه هایی نظیر توفیق ، در کنار بزرگانی همچون فرات ، خطیبی ، جلی ، حالت ، افراشته ، محمدی و … همکاری داشت , نام مستعارش در این نشریات « قرتی الشعرا » و « طاهر » بود , کتاب بخوان و بخند (1337) گزیده ای از اشعار فکاهی و هزل او بود که به اصرار دوستانش و با مقدمه ای از اسداله شهریاری منتشر شد .

شهریاری در مقدمه این کتاب می‌نویسد : « طاهریا از ذوقی سرشار بهره مند است و اگر مشاهده می‌کنید که گاه از جنبه فکاهی به هزل گرویده ، در این ماجرا باید مستحضر باشید که هزلیات هم از قدیم‌ترین ایام در ادبیات ما وارد شده و گاهی از اوردن ان‌ها گریزی نیست زیرا اگر حکیم سوزنی ، سعدی ، انوری ، قاانی ، یغمای جندقی ، عبید زاکانی ، ایرج میرزا ،… و دیگران تشخیص می‌دادند که هر کلمه مستهجنی را نبایستی گفت ، تنها از راه مطایبات وارد می‌شدند و به هزلیات توجهی نمی‌کردند ، در صورتی که می‌بینیم ان‌ها در این میدان نیز تاخته و گاهی بی پروا عنان سخن را منحرف ساخته‌اند , اگر ان‌ها را ملامت می‌کنید ، شاعر ما هم می‌تواند مورد سرزنش قرار گیرد ,» جزوه « لاطائلات » هم از دیگر اثار مکتوب فکاهی و هزل امیز طاهریا در دهه سی بود .

رفیقی صادق از میان توصیفات ، طاهریا را درویشی پاکباز ، رفیقی صادق و صمیمی برای دوستانش و پدری مهربان برای خانواده‌اش یاد کرده‌اند , سرانجام طاهریا در نهم تیرماه 1365 در سمنان دیده از جهان فروبست , نمونه هایی از فکاهیات او چنین است : « شنیدم که طفل یکی از رجال / که معروف شد در همین چندسال / چو دور جوانی ش اغاز شد / به یک عده ولگرد دم ساز شد / به اموال مردم بزد دستبرد / بدزدید و با دوستانش بخورد / همی کرد با پول مردم قمار / جز این‌ها نبودش دگر هیچ کار / شنیدم که روزی یکی نیک مرد / پدر را از این کار اگاه کرد / پدر چون که این حرف از او شنفت / بخندید و با شادی و خنده گفت :/ ندارم به جز این از او انتظار / که گفته است ان شاعر نام دار :/ « پسر کو ندارد نشان از پدر / تو بیگانه دانش ، مخوانش پسر !» بهر وصال تو کشم ای نگار « بهر وصال تو کشم ای نگار / انتظر ینتظر انتظار / به عشق روی تو کنم من ز جان / افتخر یفتخر افتخار / از پی وصل تو کنم روز و شب / ابتکر یبتکر ابتکار / کرده‌ام از بهر تو پول زیاد / احتکر یحتکر احتکار / نشان من گر بدهی بیش از این / اقتدر یقتدر اقتدار / می‌کنم از ظلم تو ای ماهرو / انتحر ینتحر انتحار !» ای که انگشت اضافی به ید و پا داری « ای که انگشت اضافی به ید و پا داری / با همان دیده کورت به دلم جا داری / چون کچل هست سرت ای مه من ، حق با توست / کاین همه عشوه برای من شیدا داری / با وجودی که تنت هست چو خرسی پر مو / از چه ترس ای بت من ، از یخ و سرما داری ؟/ پیری و در دهنت نیست دگر دندانی / دیگر از دکتر دندان تو چه پروا داری ؟/ ملک الموت ز اندام کجت می‌ترسد / هیکل مضحک و امراض معما داری / گال و سفلیس و خوره داری و هم مسلولی / « انچه خوبان همه دارند تو تنها داری !» کسی را که باشد دو زن در جهان « کسی را که باشد دو زن در جهان / ذلیل است و بیچاره و ناتوان / یکی مغز خر می‌خوراند به او / یکی می‌برد ثروتش را نهان / شبی گر بخواهد به منزل رود / نه اینش به منزل دهد ره نه ان / کنند ان قدر ان دو ناراحتش / که اخر شود سیر از مال و جان / رود جمله ثروت او ز کف / شود روی‌انداز او اسمان / به ناچار مانند دیوانه ای / کند روز و شب توی مسجد مکان / سروشی به گوشش بگوید چنین / که : ای بینوا و ذلیل زمان !/ چو خود کرده ای خویشتن را ذلیل / بسوز و بساز این چنین در جهان !» گذر می‌کرد بیمار غریبی « گذر می‌کرد بیمار غریبی / ز یک پس کوچه تاریک و تنگی / گرسنه بود و نالان و پریشان / نبود اصلا به رویش اب و رنگی / برون بوی کباب از خانه ای شد / نشست از شادمانی روی سنگی / تقاضای کباب از ان سرا کرد / سپس بنمود در انجا درنگی / ولی بعد از زمانی گشت معلوم / که در ان خانه یک مرد دبنگی / به یاری زن خود می‌کند داغ / خر مجروح بی دندان لنگی !» بدیدم مرد تریاکی زاری « بدیدم مرد تریاکی زاری / پی منقل به صد زشتی و خواری / بدو گفتم که این زشت و کثیف است / وزو جسمت بسی زار و نحیف است / بیا این بند را از کله واکن / خودت را زین گرفتاری رها کن / برو ورزش بکن تا مرد گردی / ازین نابخردی دلسرد گردی / غرض ، بعد از نصیحت‌های بسیار / غضب کرد و بدون هیچ گفتار / ز جا برخاست مانند یکی شیر / بزد روی زمین وافور بی پیر / قسم‌ها یاد کرد و داد دشنام / که گردد دور از این زشتی و این دام / نچسباند دگر وافور بر لب / نسازد روز خود را همچنان شب / دو مه زان ماجرا بگذشت و روزی / ورا دیدم به مثل نیم سوزی / بسی لاغرتر از دوران ماضی / نبود از زندگانی هیچ راضی / بپرسیدم به جان احوال او را / فروخواندم به او اقوال او را / بگفتا : شکر می‌گویم فراوان / که کردم دور ، تریاک از خود اسان / بسی مردانگی کردم در این ره / که اوردم برون خود را از این چه / وفا کردم به قول خویش و دیگر / ندارم فکر تریاک هیچ در سر / بدو گفتم : چرا پس این چنینی ؟/ پریشان حال و زرد و دل غمینی / بسی رنجورتر هستی ز ماضی / نیی از زندگانی هیچ راضی / دهان بگشود مانند یکی غار / بگفتا پاسخم با حالتی زار :/ ز بعد ترک تریاک ای برادر !/ فتادم از جفا در چاه دیگر / شده روزم از این رو شام تیره / چو معتادم به سی مثقال شیره !» امدی جانم به قربانت ولی دیر امدی « امدی جانم به قربانت ولی دیر امدی / موقعی کز روی تو بیزارم و سیر امدی / چون هلو بودی که رفتی از برم ای بی وفا / لیکن از زردی کنون مانند انجیر امدی / ترک من کردی و رفتی با رقیبان ساختی / صبر کردی تا شدی اکبیری و پیر امدی / چون غزالی بودی و من عاشقت بودم به دهر / همچو اهو رفتی و درنده چون شیر امدی / هیکلت چون دنبه بد لرزان و اسپید از چه رو / سخت همچون سنگ پا و تیره چون قیر امدی / روی ماهت دین و دل از شیخ عامی می‌ربود / دادی از کف ان صفا و زار و اکبیر امدی / بودم اندر عشق تو طاهر ولی گویم دگر / « امدی جانم به قربانت ، ولی دیر امدی !» دختری خوشگل تر از حور جنان « دختری خوشگل تر از حور جنان / عاشقم گردید و گفت : ای نوجوان / منزل تو در کجا باشد ، بگو !/ بی تامل گفتمش : ای ماهرو !/ بنده از جور فلک در این زمان / دارم اندر مسجدی ویران مکان / با هزاران غمزه‌های دلبری / علتش را خواست از من ان پری / گفتمش پاسخ که : چون دارم دو زن / این چنین هستم گرفتار محن / چون چنین پاسخ شنید ان ماهرو / کرد او دوری ز من بی گفت وگو !».

منبع : روزنامه اعتماد ، شماره 4273.