دقت نقطه زن چگونه جیغ غربگراها را بلند کرد ؟!

۱۴۰۰/۰۶/۲۰ ۱۷:۰۶:۵۲


به گزارش اخرین نیوز ، محمد ایمانی نوشت : حاج حسین دیروز یک پیشنهاد روشن و غیر قابل فرار ، خطاب به ان گروه از غربگرایان نوشت که مدعی بودند ایران باید وارد درگیری‌های افغانستان و معارضه با طالبان از جمله در منطقه محاصره شده پنجشیر ( در شرق افغانستان - مرز پاکستان ) شود , او پس از اثبات مستند این گزاره که غربگرایان چه در نفی حضور ایران در عراق و سوریه ، و چه در دفاع از دخالت نظامی در افغانستان ، دقیقا ارزوی ناکام امریکا و اسراییل را پیگیری می‌کنند ، نوشت : " یک پیشنهاد منطقی در میان است و ان اینکه یک تیپ از مدعیان اصلاحات تشکیل شود و مدعیان اصلاحات جهت اعزام به افغانستان در ان ثبت نام کرده و برای مبارزه به پنجشیر و یا هر نقطه دیگر افغانستان اعزام شوند , اگر در ادعای خود صادق هستید ، بسم الله ، بفرمایید در این تیپ ثبت نام کنید ! بهانه هم نیاورید .

,,".

این یادداشت کوتاه و پیشنهاد پایانی ان ، مثل بمب بتون شکن عمل کرده و جیغ مدعیان را دراورده است , اغلب انها سعی کرده‌اند با فحاشی و در پیش گرفتن رفتار فاشیستی ، ذهن مخاطبان را از اصل پیشنهاد منحرف کنند , حجم و شدت جیغ‌ها نشان می‌دهد ، اقای شریعتمداری دقیقا به هدف زد است .

برخی از همین‌ها ضمن فحاشی هایی که سزاوار خودشان است ، سعی کرده‌اند موضوع را شخصی کنند و نوشته‌اند " اگر مسیری برای جنگ در افغانستان باز شود ، چه افتخاری بالاتر از این (!) اما شریعتمداری اگر مرد است و می‌تواند از جایش بلند شود ، فقط سه روز به سوریه برود ", اولا وقتی کسانی لاف جنگیدن می‌زنند ، نباید شرط بگذارند ، یا کار ان مرد رند را بکنند که می‌گفت " نذر می‌کنم اگر فلان خواسته‌ام براورده شد ، مرد و زن همسایه را پیاده به زیارت امام رضا (ع) بفرستم "! نمی‌شود غربگدا‌ها لاف جنگ بزنند ( خواب امریکای گرفتار برای گرفتار کردن جمهوری اسلامی ) اما خود را کنار بکشند , ثانیا اغلب لافزن‌ها احتمالا می‌دانند اما کتمان می‌کنند که فرزند حاج حسین شریعتمداری ، سال‌ها به عنوان رزمنده پاکباخته ، در خط مقدم مبارزه با تروریسم در سوریه و عراق جنگیده است .

خود حاج حسین هم در کنار مسئولیت مدیریت روزنامه کیهان ( و برجک زنی امریکا و اسراییل )، چند بار مصرانه از حاج قاسم سلیمانی خواسته بود فرصت حضور در میدان عراق و سوریه را برای او فراهم کند و هر بار حاج قاسم با اشاره به مسئولیت مهم رسانه ای حاج حسین ، مخالفت کرده بود , ثالثا حاج حسین شریعتمداری ، چندبار تا مرز شهادت پیش رفته و به شدت مجروح شده ؛ یکی زیر دست دژخیمان ساواک که زیر دست امریکا و انگلیس و اسراییل ، مشق حقوق بشر غربی را می‌کردند ! و دیگر بار ، در جریان دفاع مقدس , ( بماند که در همه این سال‌ها در لیست ترور مزدوران امریکا قرار داشته و ضمنا از هیچ تهمت و ترور شخصیتی هم علیه او دریغ نکرده‌اند ) اگر هم انقلاب اسلامی به رغم توطئه‌های دامنه دار مستکبران ، پیروز شده و در منطقه گسترش یافته و سیلی‌های ابدار به گوش دشمنان ملت‌های منطقه زده ، صرفا در اثر همین جان فشانی انبوه باورمندان به اسلام و انقلاب بوده است .

این چنین یکی بودن ادعا و عمل ، فرق اساسی دارد با تذبذب جماعت چند رو که به هیچ چیز اعتقاد ندارند و نهایت مبارزه شان به قول ان کاریکاتوریست متواری ، به " کلیک کلیک ، بنگ بنگ " در فضای مجازی ختم می‌شود , به قول معروف ، " گرز باید خورند پهلوانش باشد ", غربگداها اگر صداقت دارند ، به جای لاف زدن ، به جنگ با طالبان بشتابند .

نه این که طبق ماموریت امریکا ، از ایران بخواهند وارد جنگ در افغانستان شود و خبط بیست ساله احمق‌های درجه یک امریکایی را با روزانه 300 میلیون دلار هزینه تکرار کند ! عضویت در کانال تلگرام خبربان منبع : اخرین نیوز کلیدواژه : حاج حسین درخواست حذف خبر : « خبربان » یک خبرخوان هوشمند و خودکار است و این خبر را به طور اتوماتیک از وبسایت www,akharinnews,com دریافت کرده است ، لذا منبع این خبر ، وبسایت « اخرین نیوز » بوده و سایت « خبربان » مسئولیتی در قبال محتوای ان ندارد .

چنانچه درخواست حذف این خبر را دارید ، کد 33078787 را به همراه موضوع به شماره 100010022100 پیامک فرمایید , لطفا در صورتی که در مورد این خبر ، نظر یا سئوالی دارید ، با منبع خبر ( اینجا ) ارتباط برقرار نمایید , با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 1382/10/17 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت « خبربان » مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی ، صوتی و تصویر است ، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر ، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است .

زمان واریز یارانه نقدی شهریور اعلام شد جدول کامل رنگ بندی شهر‌های کشور / 168 شهرستان در وضعیت قرمز کرونا زمان پرداخت « حقوق » شهریورماه بازنشستگان تامین اجتماعی فرار سراسیمه سارقان مسلح در بزرگراه همت تمدیدپرداخت وام ویژه کرونایی + جزییات خبر بعدی : 2 سوالی که شهید ایت الله مدنی جوابش را از امام حسین (ع) گرفت / شعار « ما اهل کوفه نیستیم » از کی باب شد ؟ به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان ، 40 سال از شهادت ایت الله شهید مدنی ، دومین شهید محراب از غروب ان مهر تابان می‌گذرد و هنوز داغ و رنجش نبودش قلب هایمان را می‌فشارد ؛ سال هاست که چشمانمان در فاجعه فقدان ان نفس مطمئنه مبهوت و نگرانند , عاشق دلسوخته ای بود که سوخت و گرمی و نور افشاند ، حماسه مقاومتی که تا ماند مبارزه کرد ، اسوه تلاشی که تا جان داشت کوشید ، الگوی ایثاری که هرچه داشت بخشید و سر عجیبی که جلوه ای از جمال کبریایی بود , ایت الله مدنی در یکی از سخنرانی‌های خود می‌گوید : " من در دو موضوع نسبت به خود شک داشتم ، یکی اینکه به من می‌گویند : سید اسدالله ، ایا من واقعا از اولاد پیامبر هستم ؟ و دیگر اینکه ایا من لیاقت ان را دارم که در راه خدا شهید بشوم یا نه ؟.

,, روزی به حرم امام حسین (ع) رفتم و در انجا با ناله و زاری از امام خواستم که جوابم را بدهد ، پس از مدتی یک شب امام (ع) را در خواب دیدم که بالای سرم امد و دستی به سرم کشید و این جمله را فرمود : یا بنی انت مقتول ( ای فرزندم کشته می‌شوی .

او اسدلله بود ، شهید محراب مدنی مدینه ایمان و جهاد استوانه بلند و تقوا و فضیلت بود که تا بود برای خدا بود ، از این رو طراوت سخنش نور صفا می‌افشاند , برای اشنایی بیشتر با خصوصیات ایت الله شهید مدنی مصاحبه ای با ناصر برپور از محافظان شهید مدنی ترتیب دادیم ، که به شرح زیر است : نخستین اشنایی شما با شهید مدنی چگونه بود ؟ ایت الله مدنی در زمانی که ایت الله قاضی به شهادت رسیدند ، امامت جمعه تبریز را بر عهده گرفتند و بنده و چند نفر دیگر محافظت ایشان را بر عهده داشتیم و در بیت و نماز جمعه و این طرف و ان طرف که می‌رفتند ، همراهشان بودیم , بار‌ها شده بود که هم دوستان و هم بنده حقیر دیده بودیم که در روز‌های گرم تابستان و در شب‌ها که نگهبانی دادن سخت بود ، ایشان می‌امدند و تلاش می‌کردند به نگهبان‌ها بقبولانند که بروند و استراحت کنند و می‌گفتند مگر برای من نیامده‌اید ؟ من خودم هستم و نگهبانی می‌دهم .

ایشان چنین روحیه ای داشت و با این کار به ما می‌فهماند که من هم مثل شما هستم و به این مسئله افتخار هم می‌کنم ، ولی ، چون حالا از طرف نظام مسولیتی بر عهده‌ام هست ، همه باید از این مسولیت حفاظت کنیم , در اوایل انقلاب ، برخورد بقایای رژیم گذشته ، منافقان ، لیبرال‌ها ، سلطنت‌طلبان و دشمنان انقلاب ، بچه‌های حزب الهی را نگران می‌کرد , جنگ که اغاز شد ، اکثر بچه‌های سپاه مجرد بودند و این نگرانی‌ها ، به اضافه قضیه جنگ باعث می‌شد که این‌ها ازدواج نکنند .

حاج اقا جلسه ای با مسولان سپاه و سایر نهاد‌ها گذاشتند و بحثشان این بود که بچه‌ها را تشویق کنیم ، ازدواج کنند و امام هم نظرشان همین است , می گفتند : نمی‌گوییم نگران این مسئله نباشید ، ولی این نباید جلوی ازدواج شما را بگیرد , هر یک از بچه‌ها هم اقدام به ازدواج می‌کردند ، اقا داوطلبانه خطبه عقد ان‌ها را می‌خواندند .

خطبه عقد خود ما را هم در سال 60 و 68 روز پیش از شهادتشان خواندند , در همان جلسه مطرح شد که بچه‌ها بضاعت این کار را ندارند و اقا بحث مفصلی درباره خیرات و کمک‌ها و احسان کردند و فرمودند : « از خصوصیات یک مسلمان این است که در این راه اقدام کند و از ان مهم تر و توفیق بالاتر این است که قبل از ان که کسی نیازش را بیان کند ، مسلمان نیاز او را تشخیص بدهد و رفع کند , این یک توفیق الهی است که قبل از انکه نیازمندی برای بیان نیازش دچار شرم شود ، به کمک او بشتابیم .

خوشبختانه چنین کسانی در جامعه ما هستند ، این‌ها اولیاءالله هستند ، اگر شما همچنین ادم هایی را شناختید ، سلام من را به ان‌ها برسانید , شما همواره با شهید محشور بودید ، از برخورد‌های شخصی شهید ، خاطراتی را نقل کنید , من در دفتر ایشان بودم .

ایشان میز کوچکی داشتند که قران و چند کتاب و نامه‌های مردم را روی ان می‌گذاشتند و معمولا خودشان مستقیم به مشکلات رسیدگی می‌کرد , یک روز یک کسی نامه ای دستش بود و امده بود مطلبش را به اقا بگوید و نامه را گذاشت روی قران , اقا نامه را برمی‌داشت ، می‌گذاشت ان طرف .

ان فرد متوجه نبود ، نامه را برمی‌داشت ، توضیح می‌داد و دوباره می‌گذاشت روی قران , چندین بار این اتفاق تکرار شد , منظور اینکه اقا حتی به این نکات ریز هم توجه داشتند .

مسولان سپاه و جهاد در حضور ایشان جلسه ای را تشکیل دادند , اقا همیشه این روال را داشتند که اگر جلسه به نماز یا ناهار وصل می‌شد ، امکان نداشت ان افراد را مرخص کنند و باید ناهار را می‌ماندند و بعد می‌رفتند , یک هفته در میان یا هر هفته ، این دو نهاد جلسه ای را در خدمت اقا تشکیل می‌دادند و گزارش خود را تقدیم می‌کردند و رهنمود‌ها را از ایشان می‌گرفتند ، به خصوص نکات اخلاقی که ایشان بیان می‌کردند ، از اهمیت خاصی برخوردار بود .

ان روز حاج اقا شیخ علی خاتمی ، نماینده امام در جهاد به نمایندگی از طرف بقیه صحبت کرد , صحبت‌های ایشان که تمام شد ، حاج اقا به هیچ نکته اخلاقی اشاره نکردند , اصرار همه بر این بود که حاج اقا خاتمی از اقا بخواهند که ان نکته اخلاقی را بگویند .

چون خیلی برای همه مهم بود , حاج اقا خاتمی اصرار کرد ، ولی اقا چیزی نگفتند , بعد که جلسه تمام شد و نماز خوانده شد ، اقا همه را برای ناهار نگه داشتند .

ناهار ایشان هم یا‌اش بود یا ابگوشت که اگر مهمان ناخوانده ای مثل ما امد ، کار مشکل نشود و اب غذا را زیاد کنند , سفره پهن شد و‌اش را اوردند و ما همه با ولع‌اش را خوردیم , واقعا خیلی لذیذ بود .

اقا فقط یک قاشق خوردند و دست کشیدند , وقتی سفره جمع شد ، اشپز متوجه شد که حاج اقا چیزی نخورده‌اند , جلو امد و گفت : « چطور‌اش نخوردید ؟ خودتان گفته بودید برای ناهار‌اش بگذارم .

دوست نداشتید ؟» شهید مدنی گفتند : « بی انصاف ! اخر این غذا را خیلی لذیذ پخته ای ، نمی‌شود خورد !» همه ما از خجالت اب شدیم که خدایا ! این چه جور ادمی است , ما شرمنده شدیم که با ولع ان غذا را خوردیم و ایشان ، چون غذا خیلی لذیذ بود ، یک قاشق خورد و دیگر نخورد , انجا بود که یاد گرفتیم حسنات الابرار سیئات المقربین .

واقعا مرد اخلاص و عمل بود , ایشان به سختی دعوت ناهار کسی را قبول می‌کرد ، مگر انکه کاملا به تدین او و پاکی غذا اطمینان داشت ، ان هم ان قدر نمک روی غذا می‌پاشید که ماهیت ان را عوض می‌کرد تا صاحبخانه و مردمی که انجا هستند ، ناراحت نشوند و غذا را بخورند ، اما لذت نبرد , درباره حضرت ایت الله مدنی ، علمای اعلام بهتر می‌توانند اظهارنظر کنند و ما فقط انچه را که به چشم خود دیدیم ، می‌توانیم یاداوری کنیم .

ما در ان حد نیستیم که درباره حاج اقای بزرگوار ، شهید ایت الله مدنی اظهارنظر کنیم , از خاطراتی که از شهید مدنی دارید ، شمه ای بازگو کنید , ساده زیستی حاج اقای مدنی زبانزد مسولان کشور است .

این نکته از نگاه هیچ کس پنهان نبود , این ساده زیستی نه تنها در بیت خودشان که در همه جا بود , ما در اغلب مسافرت‌ها و ماموریت‌ها در خدمتشان بودیم .

من ان موقع فرمانده عملیات سپاه و در همه ماموریت‌های خارج از استان در خدمت ایشان بودم و اکیپی هم که در بیت ایشان داشتیم ، تحت مسولیت من بود و ما را همراه خودشان می‌بردند و این باعث افتخار ما بود , در مسافرت‌ها هم مشاهده می‌کردیم که ایشان ساده زیستی را رعایت می‌کردند , در شهرستان همدان در خدمت ایشان بودیم .

یکی از یاران قدیمی ایشان امدند و تقاضا کردند که اقا ! برای ناهار به منزل ما تشریف بیاورید , حاج اقا گفتند به شرطی به خانه شما می‌ایم که برای ناهار‌اش درست کنید و غذای دیگری نباشد , ظهر شد و رفتیم .

سفره را که پهن کردند ، دیدیم غیر از‌اش غذای دیگری هم هست , ما همه منتظر دور سفره نشستیم , اقا به غذا دست نبردند و صاحب منزل را صدا زدند و گفتند : حاج اقا ! قرار ما چه بود ؟ صاحبخانه جواب داد : با شما قرارمان‌اش بود ،‌اش درست کردیم ، اما باقی غذا‌ها مال میهمان هاست .

حاج اقا با تعجب نگاهی به همه ما کردند که دور سفره نشسته بودیم و همگی جوان هم بودیم و گفتند : والله دست به سفره دراز نمی‌کردم اگر از این بیم نداشتم که این جوان‌ها گرسنه بمانند , سپس اغاز به غذا خوردن کردند , یک روز به ارومیه مسافرت کردند .

ان روز‌ها ارومیه و مخصوصا جاده‌های منتهی به ان امنیت چندانی نداشت , سال 58 بود , حاج اقا حسنی ، امام جمعه ارومیه به تبریز تشریف اورده بودند که همراه حاج اقا به ارومیه برگردند .

ما همراه حاج اقا بودیم , به شهرستان خوی که رسیدیم ، با ازدحام جمعیتی روبه رو شدیم که از خوی ، سلماس ، ارومیه و جا‌های دیگر به استقبال حاج اقا امده بودند و چند تا نفر بر هم اورده بودند و می‌گفتند : حاج اقا باید سوار نفربر شود ، چون جاده‌ها امنیت ندارند , حاج اقا گفت : با هر وسیله ای که دیگران می‌روند ، من هم با همان می‌روم .

همراه حاج اقا رفتیم و در ارومیه از ایشان استقبال عجیبی شد , این همه مهر و محبتی که مردم نسبت به ایشان داشتند ، به خاطر مهربانی ، لطافت ، اخلاص و عطوفت ایشان بود , در شهرستان خوی به منزل دادستان انجا و در ارومیه به سپاه رفتیم و در همه جا همان ساده زیستی حاکم بود .

ساده زیستی در خانه خودش ، چه مهمان از شهرستان بیاید ، چه از تهران ، چه از خارج کشور ، هیچ فرقی نمی‌کرد , در منزل خودش یک سفره بیشتر باز نمی‌کرد , مسولان رده اول کشور می‌امدند و دور همان سفره ای می‌نشستند که ما می‌نشستیم .

سفره دومی نداشت , ماموریتی هم به مشهدالرضا (ع) داشتیم که بیشتر علمای عظام حضور داشتند ، از جمله شهید ایت الله دستغیب ، ایت الله سید جواد خامنه‌ای – پدر مقام معظم رهبری ، اقای میرزا جواد اقا تهرانی ، اقای طبسی ، اقای شیرازی ، همه این بزرگواران پس از غبارروبی ضریح مطهر که مصادف شد با نماز وقت ، متفقا پشت سر اقا اقتدا کردند و نماز جماعت خواندند , اقا بین علما هم چنین جایگاهی داشتند .

در منزلشان چند نفر از بچه‌های سپاه یا خارج از سپاه بودند , ان‌ها همه باید سر سفره ناهار یا شام می‌امدند تا اقا دست به ناهار می‌بردند , غذای منزلشان همیشه ساده و ابگوشت یا‌اش بود و همیشه خودشان کدوی اب پز می‌خوردند .

حضور حاج اقا در تمام صحنه‌های اجتماعی و سیاسی شهر بدون کمترین تشریفاتی انجام می‌شد , همیشه سر وقت در مجلس ختم شهدا بودند و به خانواده شان دلداری می‌دادند , همواره از مجروحان جنگی عیادت و به ان‌ها رسیدگی می‌کردند .

اکیپ هایی داشتند که شبانه می‌رفتند و موادغذایی و ضروریات مستمندان را می‌بردند و پشت درب منزل ان‌ها می‌گذاشتند , هیچ کس هم نمی‌دانست این از طرف چه کسی امده است , هر وقت به جبهه اعزام داشتیم ، همیشه و بدون هیچ عذری تشریف می‌اوردند و در پادگان نظامی با تک تک برادر‌ها روبوسی و برای تک تک ان‌ها دعا می‌کردند .

ارتباط نزدیک با رزمندگان و با سپاه داشتند , خیلی مهربان و پدرانه نظارت می‌کردند , حتی پرسنل سپاه به صورت انفرادی مسائل خود را به ایشان می‌گفتند و حاج اقا برایشان حل می‌کرد .

با اینکه خیلی رئوف و مهربان بودند ، به موقعش خیلی هم قاطع بودند , مثلا یادم هست در سال 58 موردی پیش امد ، شبانه با حضرت امام تلفنی تماس گرفتند و از ایشان کسب مجوز و شورای فرماندهی سپاه در ان زمان را منحل کردند و گفتند همه بروند دنبال کارشان , نمی‌خواهیم .

تا 6 ماه بعد از ستاد مرکزی امدند و رسیدگی کردند و افراد تازه ای را اوردند , در ان 6 ماه هم امور را با یک شورای موقت که در راس ان خود معظم له بودند ، استاندار وقت ، رییس دادگاه انقلاب و سه نفر از سپاه اداره کردند , سه نفراز سپاه سردار شهید یاغچیان و شهید حسین بهروزیه و حقیر .

کار‌های اجرایی سپاه به مسولیت بنده اجرا می‌شد ، اما شورا 6 نفر بود و حاج اقا در راس ان بودند , داستان نماز باران ایت الله مدنی و بارش باران چه بود ؟ یادم هست که این اقایان تشریف اوردند ، ولی از خاطرات ان روز‌ها نکته خاصی یادم نیست ، ولی موقعی که بنی صدر امد ، در ان فاصله در خدمت اقا نبودم ، چون در دوران دفاع مقدس ، رژیم بعث عراق از نظر تسلیحاتی بیشتر به شوروی وابسته بود , جنگ که اغاز شد ، پیش بینی شد که از طرف شوروی هم تحریکاتی صورت بگیرد و به ما ماموریت دادند که در نوار مرزی دشت مغان ، سیه رود و جلفا ، بسیج عشایری را تشکیل بدهیم .

با دوستان به انجا رفتیم و از اینکه در خدمت ایت الله مدنی باشیم ، محروم شدیم , از جمله مواردی که حاج اقا خیلی از سپاه پیگیر بودند ، یکی هم همین گزارشات نوار مرزی بود , ما موظف بودیم هر 10 یا 15 روز یکبار که از بسیج عشایر دشت مغان به تبریز می‌امدیم تا هم به سپاه گزارش بدهیم هم به شهید مدنی .

ما این روال را همیشه انجام می‌دادیم , یک بار که از مغان به تبریز امدیم ، امام جمعه قبلی انجا که به رحمت خدا رفته ، به ما گفت در تبریز به خدمت ایت الله مدنی می‌روید ، از قول من به ایشان بگویید باران نباریده و همه محصولات سوخته‌اند و در دشت مغان اوضاع وخیم است , البته در همه اذربایجان شرقی باران نیامده بود .

امدیم و گزارشات را عرض کردیم و پیغام امام جمعه مغان را هم دادیم , ایشان اه بغض الودی از دل کشید , در نماز جمعه ، ایشان دعا کرد و با حال عجیبی از خدا باران خواست .

خدا شاهد است نماز جمعه تمام نشده ، در تبریز و سراسر استان باران عجیبی امد , با ان حال که ایشان دعا می‌کرد ، معلوم بود که چه اتفاقی خواهد افتاد , این را ما به چشم دیدیم .

از نماز‌های جمعه ایشان خاطره ای یادتان هست ؟ در خطبه‌های نماز جمعه نهایت پایبندی ایشان به اسلام و انقلاب و امام مثال زدنی است , زهد و تقوا و عرفان ایشان در همه خطبه هایی که می‌خواندند ، موج می‌زد , هر یک از خطبه‌های نماز جمعه ایشان واقعا مجموعه ای از شجاعت و پایداری و تقواست که اگر مکتوب شود ، مجموعه عظیمی خواهد بود و می‌توان روی نکته نکته حرف‌های ایشان بحث و بررسی کرد .

تک تک کلماتشان روی حساب و تحقیق بود , بحرانی که از سوی حزب خلق مسلمان در تبریز پیش امد ، فتنه بزرگی بود که در ان به بحث قومیت ، رنگ مذهبی داده بودند و شخصیت‌های مذهبی رهبری این قضیه را پیگیری می‌کردند , نماز جمعه در میدان را ه اهن برگزار می‌شد و این‌ها کار را به جایی رساندند که جمعه شب ، محراب را به اتش کشیدند ، زن و مرد هایی را که از نماز جمعه برمی‌گشتند ، با قمه و دشنه و چماق ، زخمی می‌کردند و ان‌ها را سنگباران می‌کردند ، ولی حاج اقا همه را به صبر دعوت می‌کرد .

در ان صحنه فتنه ، ما از صبر و بصیرت و شجاعت حاج اقا درس گرفتیم , یادم هست قضیه که به اوج رسید ، در خیابان جمهوری اسلامی ، بازار ، یک دکه بلیت فروشی بود , این اشرار می‌خواستند به اقا جسارت کنند و نهایتا به اجبار حاج اقا را در ان دکه حبس کنند .

خدا شاهد است که می‌امدند و به روی ایت الله مدنی اب دهان می‌انداختند , حرفشان این بود که شما باید از این جریان حمایت کرده و کسانی را که با این جریان برخورد می‌کنند ، محکوم کنید , حاج اقا هم با متانت و طمانینه زیاد پاسخ می‌داد ، پسرم ! شما نمی‌دانید ریشه این قضیه چیست .

برای ما بسیار دشوار بود که سکوت کنیم ، چون محافظ ایشان بودیم , شما را هم داخل کیوسک بردند ؟ خیر ، ما بیرون بودیم , یکی از برادر‌ها همراه اقا بود .

ایشان می‌دید که بچه‌ها دارند عذاب می‌کشند , ان روز‌ها اوضاع طوری بود که وقتی با حاج اقا از منزل بیرون می‌امدیم ، همگی غسل شهادت می‌کردیم , ایشان متوجه بود که داریم عذاب می‌کشیم و مکرر تاکید می‌کردند که مبادا برخوردی بشود .

هر وقت اقا را جایی می‌بردیم یا می‌اوردیم ، عده ای از اشرار را با چوب و چماق و قمه سر راه ایشان می‌فرستادند که مثلا به حاج اقا فشار بیاورند که حرف سران فتنه قبول شود ، ولی ایشان با صبر علوی و فاطمی مقاومت می‌کردند و بصیرت و شجاعت شان برای ما درس بود , همیشه متوجه ما بود که مبادا احساساتی بشویم و برخوردی پیش بیاید , ان بزرگمردی که در خطبه‌های نماز جمعه ان گونه بر استکبار ، منافقان و دشمنان دین و انقلاب می‌غرید و شجاعت شان نظیر نداشت ، در مقابل اهانت منافقان و خلق مسلمانی‌ها این طور تحمل می‌کردند و مراقب بودند که ما از کوره در نرویم .

همواره می‌گفتند ، « شما باید صبر داشته باشید و تحمل کنید , ما هنوز اول راه هستیم , اسلام از این دشمنان و موانع زیاد دارد .

برخورد نکنید تا مردم به تدریج خودشان متوجه شوند ,» بالاخره کار به جایی رسید که وقتی ایت الله مدنی از خانه بیرون می‌امدند ، مردم جمع می‌شدند و شعار می‌دادند ، ما اهل کوفه نیستیم ، علی تنها بماند , این شعار اولین بار در تبریز داده شد ، صبر و تحمل و پایداری ایشان در بحران‌ها و دفاع جانانه از حق و عقب‌نشینی نکردن در هیچ شرایطی ، درس بزرگی برای ما بود .

بعد از 6 ماه چه کسانی عضو شورا بودند ؟ بعد از 6 ماه از ستاد مرکزی امدند و رحمان دادمان به عنوان فرمانده سپاه انتخاب کردند ، اقای چیت چیان رییس ستاد و بنده هم به عنوان فرمانده عملیات و چند نفر دیگر از برادران را انتخاب کردند و شورا تکمیل شد , مسئله محاصره سوسنگرد که پیش امد ، شبانه با اقای چیت چیان رفتیم منزل ایشان , در که زدیم ، خود اقا در را باز کرد .

نصف شب بود , رفتیم داخل و گفتیم اقا تماس گرفته و گفته‌اند که در محاصره هستند , اقا نگذاشت صبح شود و همان لحظه راهی تهران شدند .

با هلی کوپتر رفتند ؟ خیر ، ان موقع این طور کار‌ها رسم نبود , با ماشین رفتند , بعد‌ها هلی کوپتر و این چیز‌ها در اختیار سپاه قرار گرفت .

یک ماشین بلیزر بود که حضرت امام هدیه فرموده بودند , با همان ماشین رفتیم که ، چون ضدگلوله شده بود ، خیلی سنگین بود و هر چهار چرخ ان وسط راه پنچر شد و ما ماندیم و بیابان , اقا گفت یک وقت توی دلتان نیاید که چرا اینطور شد ؛ این دلیل بر قبولی زیارت شماست .

من به نزدیک‌ترین سپاه یکی از شهر‌های شمال که نمی‌دانم نوشهر یا جای دیگری بود ، رفتم , یک پاسگاه سپاه بود و امکانات زیادی نداشت , گفتم با حاج اقا مدنی هستیم و این طور شده .

به محض اینکه اسم حاج اقا را شنیدند ، گفتند ، یک پیکان و یک اهو داریم , گفتم ، اگر به اقا بگوییم که معلوم است کدام ماشین را می‌گوید بیاورید ، اما شما اهو را بدهید , امدیم و اقا را سوار اهو کردیم و برادر‌ها ماندند که تایر بخرند و با همان ماشین ضدگلوله بیایند .

وقتی نزد حضرت امام رفتیم ، ایشان پیام دادند که سوسنگرد باید ازاد شود که همین طور هم شد و 24 ساعت طول نکشید که سوسنگرد ازاد و بچه‌های ما از محاصره انجا رها شدند , ایشان به شیر میدان نبرد معروف بودند ، در این باره بگویید , اقای مدنی اسدالله بود ، در میدان نبرد شیر بود و در برخورد با فقرا و درماندگان مثل اقا علی (ع) رئوف بود .

من فرمانده سپاه هشترود بودم ، امدم تبریز , جو تبریز نامساعد بود و حزب منحله خلق مسلمان اذیت‌ها می‌کردند , ما برای اینکه شهر را کنترل کنیم ، اکیپ بندی ، تقسیم بندی و گشت‌های شهر را راه اندازی کردیم .

همان شب اول که این کار‌ها را کردیم ، به ما اطلاع دادند که جایگاه و محراب نماز جمعه را اتش زده‌اند , نخستین اکیپ گشت را به انجا فرستادیم , وقتی رسیدند ، گفتند جایگاه سوخته و تمام شده ، خود من رفتم و دیدم که هیچ کس نیست و کسی مسولیتش را به عهده نمی‌گیرد .

گفتیم در شهر گشتی بزنیم ، امدیم جلوی حزب رستاخیز سابق که مقرر حزب خلق مسلمان بود و با نیرو‌های خلق مسلمان درگیری لفظی پیدا کردیم ، البته ان‌ها تیراندازی کردند ، اما ما تیراندازی نکردیم , بعد از گفتگو ، ما را به عنوان مهمان به داخل ساختمان کشیدند , بعضی از ان‌ها ما را می‌شناختند و دعوتمان کردند .

ما به این فکر بودیم که با مسولان ان‌ها مذاکره کنیم ، اما ان‌ها ما را گروگان گرفتند , سردار شهید شفیع زاده هم همراه ما بود , او از ما جدا شد و به سپاه خبر برد که جریان از این قرار است و این‌ها را به داخل برده‌اند .

ان‌ها از ما پذیرایی کردند و ما تصور کردیم مسئله ای نیست ، نگو که این‌ها اعلام کرده‌اند که ما را گروگان گرفته‌اند و سپاه هم تذکر داده که اگر این‌ها را ازاد نکنید چنین و چنان می‌کنیم , ساعت 12 یا یک شب بود ، یکی از مسولان ان‌ها که یک روحانی بود ، امد و روبه روی من نشست و تا اغاز کردیم به صحبت ، دیدیم سپاه حمله کرده که ما را ازاد کنند , می خواهم از مظلومیت اقا بگویم که در ان مقطع از طرف حزب منحله خلق مسلمان به اقا جسارت‌های زیادی شد ، اما اقا با متانت رفتار کرد و هیچ حرفی نزد .

اقا همیشه ان‌ها را به ارامش دعوت می‌کرد و می‌خواست به ان‌ها بصیرت بدهد , همیشه می‌گفت حقیقت را بیابید , اقا می‌دانست که ان‌ها در اشتباهند .

هرگز با ان‌ها با زور رفتار نکرد ، فقط نصیحتشان کرد , حتی ان فردی را هم که خیلی جسارت کرده بود و بعد‌ها دستگیر و دادگاهی شد ، دستور داد ازادش کنند , هیچ برخوردی هم با او نکرد .

این جور شکیبا و مهربان بود و همواره سعی می‌کرد به بصیرت افراد اضافه کند , تلاشش این بود که مردم نااگاه را اگاه کند , چماقی برخورد نمی‌کرد .

در ان شرایط هیچ وقت نماز جمعه را تعطیل نکرد ، بلکه کفن پوشید و امد در جایگاه سوخته ، خطبه خواند , ابدا به روی خودش نیاورد که جایگاه سوخته است , خطبه هایش پر از نصیحت و اگاهی دادن به مردم بود .

هنگام بازگشت تعدادی از اوباش خلق مسلمان ، نمازگزاران را با قمه و چماق و هرچه که به دستشان می‌امد ، ازار دادند , تعدادی از این‌ها با نصایح و رهنمود‌های اقا متوجه اشتباهشان شدند ، اما عده ای از ان‌ها هنوز که هنوز است متوجه نشده‌اند و نخواهند شد , نماز‌های یومیه اقا همیشه با جماعت بود .

امام جمعه وقت بود ، اما با پای پیاده تا داخل بازار ، مسجد ایت الله خسرو شاهی می‌امد و نماز ظهر می‌خواند , شب‌ها هم در مسجد « شکلی » که نزدیک منزلش بود ، نماز جماعت می‌خواند , اصلا این نماز‌ها را تعطیل نمی‌کرد .

اقا بسیار روی هزینه‌های منزل حساس بود و شخصا نظارت می‌کرد , یادم هست در یکی از ماموریت‌ها با چند تن از محافظان حاج اقا رفتیم بیرون صبحانه خوردیم ، چون دیدیم صبحانه حاج اقا خیلی ساده است , وقتی برگشتیم و سوار ماشین شدیم ، حاج اقا پرسیدند : شما امروز صبحانه را کجا خوردید ؟ همه سکوت کردیم .

بعد یکی از برادر‌ها گفت : حاج اقا امروز صبحانه را بیرون خوردیم ، گفتند : کار خوبی کردید , چقدر خرجتان شد ؟ حاج اقا رو کرد به حاج صمد و گفت : این مبلغ را از کیسه سیاه به این‌ها می‌دهی ، کیسه سیاه مال خودش بود و به بیت المال ربطی نداشت , وقتی گفتیم : صبحانه این قدر شده ، یک تشری هم به ما زد که صبحانه این قدر ؟ اما از پول شخصی خودش پرداخت کرد .

از رابطه شهید مدنی و امام خاطره ای دارید ؟ رفیقی در سپاه داشتم که شهید شد , یک روز باهم صحبت می‌کردیم , من به او گفتم : حسین ! ارزویی داری که براورده نشده باشد ؟ او بدون اینکه تامل کند ، گفت : بله ، دیدار با امام .

ان موقع شهادت خیلی خواهان داشت و من فکر می‌کردم خواهد گفت شهادت , می‌خواهم ارتباط اقا با حضرت امام را برای شما توضیح بدهم , من چیزی به حسین نگفتم البته او هم عضو شورای موقت سپاه بود ، شهید حسین بهروزیه .

بلند شدم و رفتم بیت اقای مدنی و گفتم اقا یکی از برادران ما هست ، با او چنین صحبتی کردم ، گفت هیچ ارزویی در دنیا ندارم ، مگر دیدار با امام , اقا فورا کاغذی را برداشت که بنویسد , من فورا فهمیدم می‌خواهد چه بنویسد ، گفتم اقا دو نفریم .

یادداشتی به اندازه کف دست نوشت و داد به من ، دیدم خطاب به ایت الله توسلی نوشته‌اند ، برگشتم و به حسین گفتم بیا بگیر , یادداشت را که از دست من گرفت ، زد زیر گریه ، نامه را از دستش گرفتم و گفتم نامه را خیس نکنی ، می‌خواهیم با این برویم خدمت حضرت امام بعد پرسیدیم کی برویم ؟ حسین گفت همین الان پیکان جوانان صحیح و سالمی داشت , همان روز راهی جماران شدیم .

حتی لباس هم عوض نکردیم و با همان لباس سپاه رفتیم , هنوز اذان صبح نشده بود که به جماران رسیدیم , یادم نمی‌رود که حسین با چه شوقی ماشین می‌راند .

ایست بازرسی‌ها را رد کردیم تا رسیدیم به در بیت امام ، نامه را دادم به مرحوم ایت الله توسلی دیدم که عده ای دارند برمی‌گردند ، مرحوم توسلی گفتند : حضرت امام ملاقات ندارند فعلا و این اقایان هم دارند برمی‌گردند ؛ من خیلی از ان‌ها را می‌شناختم که نام نمی‌برم ؛ و گفتند :، اما حالا باشید تا ببینم چه کار می‌توانم بکنم , ما ناامید شدیم ، اما ایستادیم , چند دقیقه بعد ایت الله حسن صانعی امد دم در و گفت : فرستادگان اقای مدنی بیایند .

ما رفتیم داخل ، حضرت امام با لباس راحتی در ایوان روی صندل نشسته بودند ؛ هیچ کس هم نبود ، فقط ما بودیم , نمی دانم پله‌ها را چه جوری رفتیم بالا در میان ان شور و گریه ، من فقط توانستم بگویم اقای مدنی خدمتتان سلام رساندند ، نمی‌توانستیم چیزی بگوییم ؛ امام دستی به سر ما کشیدند و فرمودند پاسدار هم که هستید ، ما هم که جوابمان لباسهایمان بود ، اقا فرمودند : به اقای مدنی سلام برسانید , ارتباط اقا با امام به این شکل بود ، با یک یادداشت کوچک مشکل حل می‌شد ، این احترام اقا نزد امام بود ؛ اقای مدنی هم امام را بالاتر از پدر خود می‌دانستند و امام برای ایشان همه چیز بود .

هنگام اعزام نیرو‌ها چه صحبت هایی می‌کردند ؟ اقا همیشه از عاشورای حسینی صحبت می‌کردند و می‌گفتند ، این درس اموخته شده از عاشورای حسینی است , شما که امروز از اسلام و مملکت خودتان دفاع می‌کنید ، یاران امام حسین (ع) هستید , شمایی که با خانواده تان خداحافظی کرده‌اید و به جبهه می‌روید ، اجرتان با خداست .

بعضی از رزمندگان هم که اعزامشان نمی‌کردیم ، حالا یا سنشان نمی‌رسید یا نوبتشان نشده بود ، چون همه را یکجا نمی‌شد اعزام کرد ، همه را نوبت بندی کرده بودیم ، مخصوصا پاسدار رسمی‌ها را که کادر گروهان و گردان‌ها بودند ، این‌ها می‌رفتند و در خانه اقا متحصن می‌شدند تا از اقا یادداشت می‌گرفتند و یا اقا به ما توصیه می‌کرد که این‌ها را اعزام کنید ؛ وضع این طور بود , ایا از حضور ایشان در جبهه‌ها خاطره ای دارید ؟ اقا در اوایل جنگ و در سال 60 به شهادت رسیدند و زمان زیادی نبود که به جبهه بروند ، اما سرکشی‌های دائمی داشتند و لباس سپاه را هم در زمان بنی صدر پوشیدند , بنی صدر با سپاه همکاری نداشت و اقا برای تقویت سپاه و پشتیبانی از ان ، این لباس را پوشیدند و به این وسیله ، خود را به سپاه منتسب کردند .

تنها ایشان نبودند ، ایت الله اشرفی اصفهانی هم با ان سن ، لباس سپاه پوشیده و در جبهه حضور پیدا می‌کردند , کار مهمی که اقا در ارتباط با جنگ انجام دادند ، تشکیل سپاه مردمی پشتیبانی جنگ در تبریز بود , شهید بزرگوار عده ای از بازاریان را جمع کردند و این ماموریت را به عهده شان گذاشتند .

ما بسیاری از بازاریان ، خیران ، اصناف و فرزندانشان را داشتیم که خودشان و مالشان را در راه جبهه و جنگ ایثار کردند , یک بار از قرارگاه خودمان به قرارگاه خاتم می‌رفتم ؛ همین که پیاده شدم که وارد سنگر شوم ، دیدم یکی از تجار تبریز ، گونی‌های برنج و حبوبات را به پشت گرفته و می‌برد که به انبار برساند , ایشان هنوز زنده است و خدا حفظش کند ، در تبریز کارخانه و چندین و چند کارگر دارد ، اما انجا کارگری می‌کرد ؛ این از اموخته‌های شهید مدنی بود ؛ مردم شیفته اخلاق او بودند .

ایا روز شهادت شهید مدنی با ایشان بودید ؟ از ان روز چه خاطراتی دارید ؟ بله ، با ایشان بودم , اشاره کردم که جریان نفاق ، مذهب علیه مذهب و جریان قومیت را در تبریز پیش اورد ، محراب را در میدان راه اهن که نماز جمعه در انجا برگزار می‌شد ، اتش زدند ، مردم هم خیلی به زحمت می‌افتادند و مثل حالا نبود که اتوبوس در همه جای شهر اماده باشد و مردم را جمع کند و به نماز جمعه ببرد , مردم از تمام نقاط شهر یا پیاده یا با وسائل شخصی خودشان بلند می‌شدند و به راه اهن که 14، 15 کیلومتری شهر بود ، می‌رفتند .

خیلی زحمت داشت , چون این طور بود ، محل برگزاری نماز را به خیابان جمهوری اسلامی ، سه راهی شریعتی و راسته کوچه اوردند که الان همان جا به نام میدان نماز است , ما در ان جریان در صف دوم ، پشت سر اقا بودیم .

بین الصلاتین بود ، حاج اقا بلند شدند که نماز را اعاده کنند ، اشتباه نکنم رکعت دوم بود , همه نشسته بودیم ، دیدیم که فردی که در صف‌های عقب نشسته بود ، امد صف اول نیم خیز نشست , من این صحنه را ندیدم ، ولی دوستان دیده بودند ، ولی اینکه یک نفر از جا بلند شد و با سرعت به طرف اقا رفت و محکم ایشان را در بغل گرفت ، دیدیم و همه از جا بلند شدیم و به طرف ان‌ها دویدیم .

مسول حفاظت اقا ، بیسیم‌های قدیمی را که سنگین هم بود ، چند بار توی سر ان ملعون زد ، ولی او اقا را رها نکرد و بلافاصله و پشت سر هم ، صدای سه انفجار امد , اقا و ان مرد منافق روی زمین افتادند , اول این انفجار‌ها روی اقا صورت گرفت و ما دیدیم که تکه‌های عبا ، قبا و گوشت بدنشان روی سر ما بارید .

یکی از دوستان که تازگی به رحمت ایزدی پیوست ، یک تکه از گوشت بدن اقا را برداشت و از خودبی خود شد و به حال کما رفت و پزشکان به سختی توانستند دست او را باز کنند و ان تکه از بدن اقا را برای دفن به بقیه تکه پاره‌های بدن ایشان ملحق کنند , ظاهرا ضارب ایشان تحت پوشش دادن نامه جلو امده بود ، ایا این کار سابقه داشت ؟ بله ، اقا هر جا که بودند مردم می‌امدند و حرفشان را مستقیم به ایشان می‌زدند و نامه می‌دادند , دوستان می‌گفتند که نامه دست ضارب بوده ، ولی من ندیدم ، من فقط دیدم که یک نفر بلند شد و خیلی سریع به طرف اقا رفت و دو دستش را محکم در بدن ایشان قفل کرد .

صحنه بسیار تلخ و بدی بود و در طول عمرم و در طول انقلاب ، غیر از ارتحال امام ، هیچ خاطره ای به این تلخی ندارم , ما از این جریان درس بزرگی گرفتیم و امروز هم مقام معظم رهبری به ان اشاره می‌کنند که در فتنه باید صبر و شجاعت و بصیرت و در برای دفاع از حق ، موضع‌گیری داشت و به هنگام از حق دفاع کرد , باید مراقب باشیم که لحظات خاص از دست نرود که اگر رفتند ، پشیمانی سودی ندارد .

ما ان روز دیدیم که چگونه جریان نفاق قومی و مذهبی ، در یک لحظه ان مرد بزرگ را از دستمان گرفت و ان جریان تلخ تا اخر عمر گریبانگیرمان خواهد بود , از خدا می‌خواهیم که این درس بزرگ را همواره در ذهن ما حفظ کند که بدانیم ، همواره باید هوشیار و اماده رویارویی با ضدانقلاب باشیم , منبع : فارس انتهای پیام /.
پنجشیر شرق افغانستان پاکستان عراق افغانستان سوریه امریکای امریکا کشور ایران بزرگراه همت کوفه حرم امام حسین ع مدینه تبریز شهرستان همدان ارومیه شهرستان خوی سلماس تهران شوروی دشت مغان جلفا مغان اذربایجان شرقی سوسنگرد نوشهر مسجد ایت الله خسرو شاهی جماران ایوان میدان راه اهن اهن شریعتی میدان نماز غربگراها اخرین نیوز ایران افغانستان طالبان سوریه امریکا اسراییل جمهوری اسلامی دژخیمان ساواک انگلیس امریکایی نیوز بازنشستگان تامین اجتماعی گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان سپاه سپاه و جهاد مجلس شورای فرماندهی سپاه ستاد مرکزی سپاه سردار شهید یاغچیان رژیم بعث عراق شوروی بسیج حزب رستاخیز سابق شورای موقت سپاه سپاه مردمی محمد ایمانی حاج حسین صادق اقای شریعتمداری شریعتمداری امام رضا ع حاج حسین شریعتمداری حاج قاسم سلیمانی حاج قاسم شهید ایت الله مدنی امام حسین ع ایت الله شهید مدنی ایت الله مدنی سید اسدالله پیامبر امام ع ناصر برپور شهید مدنی ایت الله قاضی احسان حاج اقا شیخ علی خاتمی حاج اقا حاج اقا خاتمی حضرت ایت الله مدنی حاج اقای بزرگوار حاج اقای مدنی حاج اقا حسنی مشهدالرضا ع شهید ایت الله دستغیب ایت الله سید جواد خامنه ای مقام معظم رهبری اقای میرزا جواد اقا تهرانی اقای طبسی اقای شیرازی شهید حسین بهروزیه بنی صدر رهبری محراب علی رحمان دادمان اقای چیت چیان حاج اقا مدنی اقای مدنی اسدالله اقا علی ع رئوف سردار شهید شفیع زاده روحانی حاج صمد حسین شهید حسین ایت الله توسلی توسلی ایت الله حسن صانعی حضرت امام ایت الله اشرفی اصفهانی رحمت ایزدی فرمانده عملیات سپاه امام جمعه ارومیه رییس دادگاه انقلاب امام جمعه مغان فرمانده سپاه فرمانده سپاه هشترود انقلاب اسلامی انقلاب دفاع مقدس عاشورای حسینی