زندگی زیر سقف اسیب‌های اجتماعی

۱۴۰۰/۰۷/۱۰ ۱۰:۱۷:۰۹

ایسنا / کرمان ما حاشیه‌نشین هستیم / مادرم می‌گوید : پدرت هم حاشیه‌نشین بود ، در حاشیه به دنیا امد ، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد / من هم در حاشیه به دنیا امده‌ام / ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم / برادرم در حاشیه بیمارستان مرد / خواهرم همیشه مریض است ، همیشه گریه می‌کند گاهی در حاشیه گریه ، کمی هم می‌خندد / مادرم می‌گوید : سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند ... ( قیصر امین پور )



به گزارش خبرنگار ایسنا ، تپه‌های نخاله ساختمانی ، زمین خاکی ، کلاف‌های سردرگم سیم برق و ,,.

تصویر مشترک شهرک صنعتی ، صیاد شیرازی ، 14 معصوم ، شیشه‌گری ، بنی هاشم و ,,.

در حاشیه شهر کرمان است ؛ حاشیه‌های کرمان درد می‌کند , روایت حاشیه‌نشینی متن دردمندی شهر کرمان است , قصه از انجا شروع شد که یکی از دوستانم گفت محله شیشه‌گری بسیار خطرناک است به طوری که اگر یک لحظه غفلت کنی ، معتادین به ماده روانگردان شیشه در لحظه ماشینت را اوراق می‌کنند .

این موضوع را به دوستم ( ساره تجلی ، عکاس ایسنا ) که مانند خودم دنبال چنین سوژه هایی است گفتم و قرار گذاشتیم دو نفری برویم اما در روز موعد اقای احمدی عکاس خبرگزاری ایرنا هم ما را همراهی کرد , نخاله‌های ساختمان ، زمین خاکی ، باغ پسته ، خانه‌های ناهمگون ، خانه‌های نوساز و قدیمی ساز ، خانه‌های احداث شده براساس اصول مهندسی و غیر مهندسی ، زمین‌های خالی ، خانه‌های در حال احداث ، سیم‌های برقی که مانند موهای دخترکی که چند روز شانه شان نکرده در ارتفاع حدود 2 متری از زمین ، مرد معتادی فرزند به بغل و ,.

, مناظر اولیه ایست که ما از منطقه مرزی بین محله‌های 14 معصوم و شیشه‌گری دیدیم , در وسط محله ایستادیم ، اقای احمدی گفت که بدون همراهی یکی از معتمدین محله نمی‌توانیم گزارش تهیه کنیم و بسیار خطرناک است و رو به ما کرد و گفت چطور با هیچ کس هماهنگ نکردید ؟ گفتیم ما تصور کردیم مانند کوره‌های شهرک صنعتی و سایر حاشیه هاست .

از خودرو پیاده شد و به درب یکی از مغازه‌ها رفت و در این فاصله دختری حدود 12 ساله با قلیان بزرگ که قلیان یک سر و گردن از دخترک بالاتر بود ، ارام از کنارمان رد شد که بعد از چند دقیقه اقای احمدی برگشت و گفت پسر این خانم مغازه دار کل محله را می‌شناسد و قرار شده همراهیمان کند , بعد از گذشت حدود 20 دقیقه اقا مهدی امد , از خودرو که پیاده شدیم چند خانم به سمتم امدند یکی از انها می‌گوید : از روستاهای رابر به دلیل کم ابی و خشک شدن درختانمان به امید زندگی بهتر به کرمان امدیم اما وضعیت زندگی مان در روستا بهتر بود .

محو تماشای اسب سیاه زیبایی که در زمین خالی در حال چریدن بود ، شده بودم و به صدای اقا مهدی که می‌گفت : دو نفر چند ماه پیش بر اثر برق گرفتگی در اینجا جان خود را از دست دادند ، نیز گوش می‌دادم که با شنیدن این جمله تماشای اسب را رها کردم و به سمت اقا مهدی رفتم و او در ادامه گفت : هفته گذشته نیز به دلیل اتصالی ترانس برق دست یکی از اهالی قطع شد , خانم تجلی و اقای احمدی رفتند برای عکاسی و خانم‌های منطقه امدند و سفره دلشان را برایم باز کردند , انها از ناامنی و بی ابی می‌نالیدند و در این میان یک جوان زباله گرد در سطل زباله خالی دنبال روزی‌اش بود ؛ مثل اینکه قصه تلخ نابرابری‌ها ، تبعیض‌ها ، نابسامانی‌های اقتصادی ، اجتماعی و معیشتی تمامی ندارد .

بی انکه کسی متوجه ناراحتیم شود ، بغضم را فرو دادم و چشمان رسوایم را به زمین انداختم و فقط گوش دادم به دردها و به رنج‌ها که در حقشان شده و به اینکه در میانشان حتی خانواده شهید و جانباز نیز هست , طبق گفته اهالی شش ماه اب انها قطع است ، از یکی از بانوان پرسیدم اب خود را در این چندماه از کجا تامین می‌کرده‌اند ؟ گفت : از طریق منبع اب خیریه ای که در این محله است ، تامین می‌کنیم , وی اظهار کرد : اهالی این منطقه از همه جای استان هستند و برخی نیز اهل شهر کرمان هستند که اینجا اسکان گزیده‌اند که در این میان یکی از خانم‌ها پاکت نامه ای به دستم داد و گفت روی ان شماره همراهم را یادداشت کن و در ادامه گفت : همسر اقای ( ق – ق ) جانباز اعصاب و روان هستم و این نامه را به دست اقای رییسی برسانید .

نامه را گرفتم , همانطور که با اهالی صحبت می‌کردم به دنبال همکارانم می‌گشتم تا در تیررس نگاه هم باشیم دیدم که در روی پشت بام یکی از خانه‌ها در حال عکاسی هستند , یکی دیگر از خانم‌ها گفت : تانکر ابی دارم و در این چند ماه می‌روم از اداره اب یا تانکرهایی که در میدان‌ها هستند اب خریداری می‌کنم و چاره ای به غیر از این نداریم .

در بعضی زمان‌ها ما به یادشان می‌افتیم درباره وضعیت برق شان پرسیدم که یک خانه را نشانم دادند و گفتند از سال 1362 کنتور برق دارد ولی بهای ازاد می‌دهد , به ما کنتور نداده‌اند در حالی که ما حاضریم با هر قیمتی که بگویند انشعاب برق خریداری کنیم , یک خانم دیگر بازویم را گرفت و گفت : می‌گویند همه اهالی این محل ، گردی ( تصور می‌کنم که معتادین به هرویین و شیشه را گردی می‌گویند ) هستند اما همه معتادین این منطقه از بالا شهر می‌ایند و اهل اینجا نیستند .

همانطور که همه انها با هم صحبت می‌کردند یکی شان گفت : مگر در تهران معتاد نیست ؟ یکی دیگر می‌گوید : مگر پنج انگشت مانند یکدیگرند ؟ هر کسی یک چیزی می‌گفت که صحبت‌های یکی از انها بسیار جالب ، تکراری و درداور بود که می‌گفت : موقع انتخابات کاندیدها اینجا حاضر می‌شوند و می‌گویند به ما رای بدهید ما مشکل شما را حل می‌کنیم و بعد از انتخابات دیگر انها را نمی‌بینیم تا انتخابات بعدی , دیگری می‌گوید : موقع انتخابات این منطقه حاشیه نیست و صندوق‌های سیار انتخابات می‌ایند و از مردم رای می‌گیرند , یکی دیگر از خانم‌ها می‌گوید ما مردم مظلوم ، پول دادیم و این زمین‌ها را خریده و خانه ای را بنا کرده‌ایم .

در پاسخ به این سوالم که شما زمین‌ها را از چه کسی خریده‌اید / گفتند : اینجا باغات پسته و کوره‌های اجرپزی بوده و ما از صاحبان انها خریداری کردیم و افرادی در اینجا زندگی می‌کنند که از سال 57 کنتور برق دارند چگونه است که در سال 57 این زمین‌ها دولتی نبودند و اکنون شده‌اند دولتی ؟ متاسفانه افراد با زور زیاد پرونده‌سازی کرده‌اند که اینجا از سال‌ها قبل متعلق به مسکن و شهرسازی است و برخی اوقات نیز می‌گویند که این منطقه مال شهرداری است , بانوی دیگری می‌گوید : چرا اولین ساختمانی که در اینجا بنا شد ، با لودر ان را تخریب نکردند که اکنون بیش از 6000 نفر در اینجا ساکن نشوند ؟ یک خانم دیگر می‌گوید : رابط بهداشت این منطقه بودم که چند سال پیش خانه بهداشت و مدرسه اینجا را تعطیل کرده و به روستای الله اباد منتقل شان کردند به طوری که شبانه تجهیزات انها را بردند تا مردم متوجه نشدند و وقتی هم اعتراض می‌کنیم به ما برچسپ می‌زنند و مسئله را سیاسی جلوه می‌دهند , یک خانه نشان دادند و گفتند ، این خانه از سال 42 در اینجا احداث شده و کنتور اب و برق دارد و بیش از 20 سال از عمر ما در این منطقه بدون اب و برق و هر گونه امکانات رفاهی تمام شد .

همسر جانباز اعصاب و روان می‌گوید : در زمستان نیز به درستی سهمیه نفت ما را نمی‌دهند و زمستان پارسال از شدت سرما خودم و همسرم رفتیم از باغ پسته هیزم جمع کرده و اوردیم با هیزم خودمان را گرم می‌کردیم , در جمع تعدادی دیگر رفتم و درباره مدرسه فرزندانشان پرسیدم که گفتند : در اینجا دو مدرسه غیرانتقاعی دخترانه و پسرانه است که فقط تا کلاس سوم اموزش می‌دهند و بچه هایمان برای ادامه تحصیل یا باید به داخل شهر یا روستای الله اباد بروند , یکی از خانم‌ها می‌گوید : مغازه دارم .

همه اهالی اینجا افراد سالم و خانواده دار هستند و در این لحظه یک مرد میان سال که کمی قوزش بیرون زده بود صدا کرد و گفت جواب سوال‌های این خانم را می‌دهی ؟ مرد ارامی بود ، گفت : 16 سال راننده‌ام و در ترمینال زندگی می‌کنم ، اهل نگار هستم ( نگار یکی از بخش‌های شهرستان بردسیر است ) و سرمان را کلاه گذاشتند و این زمین‌ها را به ما فروختند و سندهای این منطقه همه دستی هستند , بعد خداحافظی کرد و رفت , در همین لحظه معتادی که مشخص بود ماه هاست حمام نرفته و روی خاک‌ها می‌خوابد را که از کوچه می‌گذشت را نشانم دادند و گفت : نمی‌دانم چگونه است که قاچاقچیان مواد مخدر ساکن در این منطقه را دستگیر می‌کنند و پس از چند روز می‌بینیم که دوباره برگشته‌اند سرکارشان .

ای کاش نیروی انتظامی و دادگستری در خصوص این صحبت اهالی بررسی‌های دقیقی انجام می‌دادند و مشکل را ریشه ای حل می‌کردند , با نوشتن این صحبت‌های اهالی به دنبال تایید یا تکذیب این مدعا نیستم بلکه هدف ، حل مشکل مردم اهالی است , دختران فقیر ایرانی هم ناموسمان هستند اقا مهدی خودش را به من رساند و گفت : خانه همه قاچاقچیان این منطقه مشخص است ، زنان و دختران ما بعد از غروب افتاب جرات بیرون امدن از خانه را ندارند چون معتادین به شیشه که سلامت عقل ندارند در کوچه‌ها پرسه می‌زنند .

در پاسخ این سوالم که گفتم ایا معتادین شیشه تا به حال برای شما مزاحمت ایجاد کرده‌اند ؟ اقا مهدی معتادی که از کوچه می‌گذشت را نشانم داد و گفت : شلواری که به پای این اقا می‌بینی مال من است ، این اقا یک روز بدون لباس به مغازه‌ام امده بود , دو خانم دیگر نیز هم صدای اقا مهدی گفتند : معتادین اینجا برخی اوقات لخت می‌شوند ، همین طور که اهالی در این باره حرف می‌زدند نگاهم به چشمان معصوم دو دختری که ایستاده بودند و گره روسری شان را سفت می‌کردند و دایم دست به پیشانیشان می‌کشیدند که مبادا مویشان بیرون باشد افتاد ، رگ غیرتم متورم و صورتم داغ شده و عرق کرده بودم ، سرم تیر می‌کشید و با خود گفتم کدام مسئول حاضر است تا دختر معصومش چنین صحنه هایی را ببیند ؟ اینان هم اگر چه فقیرند ، اما دختران و ناموس ایرانند , اینقدر همهمه بود که برخی صحبت‌ها را متوجه نمی‌شدم و فقط صدای یکی را شنیدم که می‌گفت خانمی بیوه است و تحت پوشش هیچ دستگاه حمایتی نیست .

یک خانم دیگر می‌گوید : خانم متاهل 25 ساله ای چند روز قبل به علت انفجار گاز پیک نیک دچار سوختگی 95 درصد شده است , عکسش را نشانم دادند خانم جوان و زیبایی بود , اقا مهدی درخواست کرد تا با او در چند کوچه قدم بزنم تا ببینم در این منطقه الونکی وجود ندارد و همه‌اش خانه است ، هر چه به اطرافم نگاه کردم تا همکارانم را ببینم و به انها اشاره کنم که دارم به کدام سمت می‌روم ندیدمشان .

با اقا مهدی در کوچه‌ها قدم زدیم و او از عشقش به ولایت و حاج قاسم و اینکه در ایام شهادت حاج قاسم پذیرای زوار بوده است و اینکه همه اهالی این منطقه ولایتمدار هستند ، گفت , بوی بد گاوداری اذیت می‌کرد در همین حال اقا مهدی گفت : متاسفانه بسته‌های حمایتی به افراد مستحق داده نمی‌شود به طور مثال به اقایی که در این منطقه 7 یا 8 فرزند دارد و یک پایش کوتاه است ، تا کنون هیچ بسته حمایتی نداده‌اند و از مسئولین بالا دستی درخواست دارم که بر نحوه توزیع بسته‌های معیشتی نظارت کنند , در حین قدم زدن در کوچه‌ها ، خانه‌های در حال ساخت و نوساز مشاهده کردم که برایم این سوال پیش امد که اگر اینجا ساخت و ساز غیرقانونی است پس چرا کسی جلوی ساخت و سازها را نمی‌گیرد و اگر نیست چرا خدمات به مردم ارائه نمی‌شود ؟ اگر از همان ابتدا به جای انکه چوب قانون را بر سر این مردمی که سرشان کلاه رفته ، بزنیم ، می‌رفتیم با کسانی که این زمین‌ها را به این مردم بدبخت و ساده فروخته‌اند برخورد می‌کردیم امروز با این دردها و زخم هایی که هرگز التیام نمی‌یابند ، مواجه نمی‌شدیم .

از یک بانویی پرسیدم ، ایا خیریه به شما بسته معیشتی می‌دهد ؟ گفت : نه , ما برنج و روغن نمی‌خواهیم به ما فقط اب و برق بدهند دیگر هیچ نمی‌خواهیم , دوباره همکارانم را گم کردم .

درب یک خانه پیرمردی ایستاده بود که گفت متاهل است و چند فرزند دارد ، دیسک کمر گرفته و نمی‌تواند راه برود , داخل مثلا خانه‌اش نگاه کردم شرم اور بود کف اتاقش خاکی بود , اسباب بازی ای از جنس خاک صدای خنده کودکانی که در کوچه‌ها بازی می‌کردند و خاک تنها اسباب بازی شان بود که اگر چشم هایت را ببندی و فقط به خنده هایشان گوش کنی ، روحت را قلقلک می‌دهد .

این کودکان که در خاک ماوا گرفته و برخی اوقات با رفتارهای ناشایسته معتادین مواجه‌اند ، بخشی از اینده کشور هستند , با همکارانم و اقا مهدی با خودرو به بخش‌های دیگر منطقه رفتیم , به یک محله دیگر که به باغ اسداللهی مشهور است رفتیم خانم‌ها دورم جمع شدند و گفتند اینجا اگر کسی بیمار شود اورژانس نمی‌اید چون هیچ ادرسی وجود ندارد .

خانمی که دارای لهجه زیبایی بود گفت : در زمستان‌ها برق نداریم و بچه‌های ما نمی‌توانند در شب درس بخوانند که در همین حین چند پسر جلو امدند و گفتند اینترنت اینجا خوب نیست و برای درس خواندن باید در کوچه بنشینیم تا به اینترنت وصل شویم , خانم لهجه دار افزود : اکنون قیمت هر کیلو حبوبات به 50 هزار تومان رسیده و همین طور سایر اقلام خوراکی نیز گران شده است ، نمی‌دانیم با این حقوق کارگری همسرانمان چگونه شکم فرزندانمان را سیر کنیم , یکی دیگر از اهالی با اشاره به قیمت سرسام اور لوازم التحریر می‌گوید : همسران ما کارگران روی میدان هستند و الان نزدیک به دو ماه به دلیل گران شدن سیمان ، کاری نیست که همسرانمان سرکار بروند .

سه فرزند مدرسه ای دارم و نتوانستم حتی یک جفت کفش برای انها خریداری کنم , این خانم می‌گوید : دخترم که مدرسه می‌رود به او می‌گویند بوی نفت می‌دهی ، او خجالت می‌کشد , یکی دیگر از خانم‌ها می‌گوید : کپسول گاز هم دیگر نیست و امروز به ما گفته‌اند کپسول از حالا به بعد کارتی شده است و ما سه یا چهار روز به دلیل نداشتن کپسول نمی‌توانیم غذا درست کنیم .

خانم دیگری می‌گوید : معتادین که در این محله‌ها می‌بینید اهل اینجا نیستند و اهالی اینجا همه با شخصیت و متدین هستند فقط بی بضاعت می‌باشند که زن و مرد تلاش می‌کنیم از فقر بیرون بیاییم اما دولت باید اب و برق به ما بدهد و ما پول انشعابات اب و برق پرداخت می‌کنیم , خانم " سعید " خانمی میانسال بود که روسریش را برداشت ، سرش پر از غده‌های بزرگ بود و گفت ، همسرم کارگر میدان است و پولی برای مراجعه به پزشک برای درمان ندارم , خانم " ارام " دستم را گرفت و گفت بیا خانه مرا بیا ببین ، شهرداری چندین بار اخطار تخریب خانه‌ام را داده است ، به خانه‌اش رسیدم خانه ای بلوکی بود و انقدر اتاقش کوچک بود که کمد و اجاق گازش روی حیاط بودند با تعجب پرسیدم روی حیاط اشپزی می‌کنی ، گفت : خانه مان کوچک است و مجبورم .

وی ادامه داد : سه فرزند مدرسه ای دارم از کجا ماهی دو میلیون تومان می‌توانم اجازه بدهم و به منی که این زمین را خریده‌ام و با بدبختی اتاقی روی ان ساخته‌ام ، می‌گویند باید بروی , هر روز با ترس و لرز از خواب بیدار می‌شوم و با خود می‌گویم نکند امروز خانه را بر سرمان خراب کنند , ارام بیان کرد : فرزندان دخترم سوم دبستان و دوم راهنمایی و پسرم دوم دبیرستان است و هزینه ثبت نامشان را نتوانستم بدهم و در ادامه با بغض گفت : مدرسه پسرم گفته‌اند که 600 هزار تومان شهریه بدهم و هر چه می‌گویم ندارم باورشان نمی‌شود و فقط یک گوشی همراه داریم که نمی‌دانم چکار کنم چون کلاس‌های انها با هم شروع می‌شود .

ماهی 100 هزار تومان هم باید هزینه اینترنت بدهم , تشنگی و ضربات بی رحمانه خورشید توان ادامه راه را از ما گرفته بود ، از اقا مهدی و از کوچه‌های خاکی ، مادرانی که زخم زندگی نای حرف زدن را از انها گرفته و پدرانی که دیگر بار زندگی کمرشان را راست نگه نمی‌دارد ؛ خداحافظی کردیم , انتهای پیام.